تبليغاتX
افرای پیر
لطفاً اینجا بخوانید...

http://babavadokhtaresh.persianblog.ir/

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 18:54  توسط افرا  | 

لطفاً در اینجا بخوانید

http://babavadokhtaresh.persianblog.ir/

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 18:53  توسط افرا  | 

... سلام..

از این پس در آدرس ذیل و به نام (( بابا و دخترش)) مطالبم رو می نویسم ....

http://babavadokhtaresh.persianblog.ir/

ارادتمند همه شما

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 16:57  توسط افرا  | 

 

..... چهل سالم شد... به همین سادگی....

....کودکی سراسر شیطنت و کمی خاکستری...

....جوانی و جنگ و دین و گناه دیدن مچ پای دختر همکلاسی و استغفار روزانه و بخشوده نشدن این گناه عظیم.....

...جوانی و روزه های مستحبی و دعای کمیل و توسل... جوانی و رد هر گونه نگاه نرم و دلنشین..... جوانی و ازدواج و خاطرات سفید و عطرآگین به گل مریم....

امروز.... تمامی داستانهای زندگی  ام ورق می خورند جلوی چشمانم ....

..باید باور کنم که راه به نیمه رسیده .... به همین سادگی....

--------------------------------------------------------------

پ.ن: با این همه اظهار لطفی که دوستان خوبم کردند، دوست داشتم واقعاً تولدم بود. من تا چند ماه دیگه چهل سالگی ام تموم می شه .... می رم چهل و یک ... ( البته شناسنامه ام رو بزرگ گرفتند وگرنه همون حدود ۲۵ یا حداکثر ۲۸ سالمه )

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 18:51  توسط افرا  | 

 

..... هیچگاه نخواستم حرفهایمان اینچنین عریان از شهری به شهر دیگر برای پیدا کردن هم خسته شوند...

یادت هست ... هیچ نگاهی را بر نمی تابیدم که از کنار خانمان رد شود.... و امروز....

...... فراوان ترین های دیروز ..آرزوی فردای من است .....

..... منتظرم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 17:57  توسط افرا  | 

 

.... چرا گاهی دنیا برای بعضی ها اونقده کوچیک می شه که حوصله جواب ندادن به موبایلشون رو هم ندارن... گاهی خدا و نادانی های خودمون دست به دست هم می دن و یکی رو چنان له می کنن که می افته گوشه یه اتاق ۸ متری و منتظر بدتر شدن روز به روز حالش می مونه .....

... بابک ۲۶ ساله ... فرزند آخر یک خونواده هشت نفری .... بعد رفتن پدر... روزهای بدش شروع شد .. یک دفعه از اون پسر شاد و شیطون و شیرین زبون شد بابکی که باید ۲ دوشنبه و جمعه می رفتی زندون ملاقاتش... جرم ؟.. چاقوکشی... دزدی.... فروش حشیش و تریاک.... و این آخریها زده بود تو کار شرکت های هرمی و ۴۰ - ۵۰ نفری توی آفیسش بودن... هزینه های آنچنانی و در آمد آنچنانی... شام میلیونی.... سفرهای ترکیه و دوبی... ترکوندن ماشین.....

....و امروز ....اون سراب تموم شد.... تنها چیزی که براش مونده .... فشار خون بالا ...... تخریب درصد بالای کلیه ها .... ناراحتی های عصبی.... و یک اتاق استیجاری که همین روزهاست که .....

...قدر روزها و لحظه هامون رو بدونیم ... آگاهانه مسیر زندگی مون رو انتخاب کنیم....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 14:25  توسط افرا  | 

 

.... دوست دارم برایت بنویسم... تو که دوری از من ....نمی دانم شاید منی که دورم از تو ....دوست دارم پیش تر بیایی در این جاده مه گرفته سوءتفاهمات...  شاید کلماتی که این چنین عاشقانه برایت می گویم ... در خشونت و ضخامت مه ..... گم شود ...شنیده نشود... آنگاه یک روزمان بی حرف عاشقانه طی خواهد شد.. آنگاه به اندازه یک روز از هم دورتر خواهیم شد... پیش تر بیا...

یادت هست آخرین باری که بلند بلند خندیدیم...... آنگونه که اشکهایمان جاری شود... آنگونه که ناخودآگاه خم شوی در آغوشم ..... آنگونه که من عاشقانه تو را نظاره گر باشم......کی بود؟ ... بعضی از لذتها چه زود منقرض می شوند در دنیای محافظت نشده دو نفر....

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 20:52  توسط افرا  | 

 

... فردا امتحان زبان مالایی (مالزیایی) دارم ... تمام دانشجوها موظف اند که بگذرونند این واحد رو ... چند تا از جملاتشون رو میارم اینجا تا بدونین من چی می کشم توی این کلاس

Pukul berapa sekarang  ?   Pukul Empat Empat Puluh minit  

یعنی ساعت چنده ..... ساعت چهار و چهل و پنج دقیق است

Salamat Datang  یعنی خوش آمدی

 

--------------------------------------------------------------------------

پ.ن: امروز...فردای امتحان است که براتون می نویسم .. تا دقیقه ۶۰ امتحان تنها ۴۰ درصد سوالها روتونستم جواب بدم ... آخه اصلاً نخونده بودم..... به همت مراقبین عزیز فکر کنم پاس بشه.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 20:58  توسط افرا  | 

 

... دخترک جعبه چوبی قدیمی .... هدیه مادر بزرگ در اولین تولدش .. در آن روزهای رنگی و زیبا را .... باز کرد ....... به آرامی شیشه های خاطرات روزهای خوش گذشته را روی پتوی تختش ریخت... از میان النگوی های بدلی و گیره موهای عروسکی و سکه های قدیمی.... شیشه کوچک خالی عطر مردانه ای را برداشت... چشمان درشت و معصومش.. درخشش زیبایی داشت....آرام انگار که در آغوش نگاه گرم پدر، لوسی می کند... شیشه عطر را با وسواس به پشت گوشهایش مالید.... موهای عروسکیش ...پیراهن سفید مردانه با دامن مشکی کوتاه ... لباس هایی بودند که پدر عاشقش می شد وقتی می پوشید.... در آینه نگاه کرد.. لبخندی از رضایت صورت مهربانش را شادتر و زیباتر ساخت....انگار هنوز پدر .... با لبخند مهربانش داشت یقه پیراهن سفیدش را مرتب می کرد....

امشب تولد دختر بود.....همه دعوت بودند... و یاد پدر هم....

--------------------------------------------------------

پ.ن: تقدیم به همه آنها که یاد پدر ..... گاهی میهمان می شود در چشمان خیسشان... عاشقی  هایتان پایدار....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 12:11  توسط افرا  | 

 

... دنیای بزرگ تو...نی نی چشمان من است..... هر قراری هم که بگذاری.... از چشمانم نخواهی افتاد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 16:54  توسط افرا  |